لغت نامه دهخدا
آهو ز تنگ و کوه بیامد به دشت وراغ
بر سبزه باده خوش بود اکنون اگر خوری.رودکی.تا سمو سر برآورید ز دشت
گشت زنگار گون همه لب کشت. رودکی.هر یکی کاردی ز خوان برداشت
تا پزند از سمو طعامک چاشت.رودکی.به دشت ار به شمشیر بگذاردم
از آن به که ماهی بیوباردم.رودکی.هر چه ورزیدند ما را سالیان
شد به دشت اندر بساعت تند و خوند.آغاجی.خدنگش بیشه بر شیران قفص کرد
کمندش دشت بر گوران خباکا.دقیقی.یکی ز راه همی زرّ برندارد و سیم
یکی ز دشت به هیمه همی چِنَد غوشای.طیان.ز خیمه نگه کرد رستم به دشت
ز ره گیو را دید کاندرگذشت.فردوسی.بفرمود تا جمله بیرون شدند
ز پهلو سوی دشت و هامون شدند.فردوسی.زمین شد ز نعل ستوران ستوه