لغت نامه دهخدا
اشک نیاز ریخته چشم تو شمعوار
وز سوز روضه نبوی شمعدان شده.خاقانی.لاله در بزم چمن شمع معنبر برفروخت
بهر شمعش نرگس از زر شمعدان می آورد.خواجه سلمان ( از آنندراج ).امید هست که روشن بودبر او شب کور
که شمعدان مکارم ز پیش بفرستاد.سعدی.|| لگن. ( یادداشت مؤلف ) ( تفلیسی ) ( زمخشری ). لقن. ( یادداشت مؤلف ).