لغت نامه دهخدا
ذبح. [ ذُ ب َ ] ( ع اِ ) گزر دشتی. زردک صحرائی. جزر برّی. حویج وحشی. || نوعی سماروغ. || گیاهی است خورش نعامه یعنی خوراک اشترمرغ. نباتی است سرخ. ( مهذب الاسماء ). نباتی است شیرین و خوراکی و آن را گلی سرخ است.
ذبح. [ ذِ ب َ ] ( ع اِ ) نوعی از سماروغ. قسمی از کماة.
ذبح. [ ذُ ] ( ع اِ ) زهر.
ذبح. [ ذِ ] ( ع ص ، اِ ) مذبوح. سربریده. || گوسفندی کشتنی. ( مهذب الاسماء ). آنچه ذبح کرده شود. چارپائی که ذبح کرده شود. خونریز. کشتار : و فدیناه بذبح عظیم. ( قرآن 107/37 ). من کان له ذبح ٌ.. حدیث. || قتیل. ذبح اکبر و ذبیح اکبر، گوسفند که بفدیة اسماعیل بن ابراهیم از بهشت آمد. || قربانی عید اضحی.