لغت نامه دهخدا
دهق. [ دَ هََ ] ( ع اِ ) اشکنجه. ( ناظم الاطباء ). شکنجه. ج ، ادهاق. ( مهذب الاسماء ). || دو چوبی است که بدان ساق را شکنجه کنند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
دهق. [ دِ هََ ] ( اِخ ) قصبه مرکز دهستان دهق بخش نجف آباد شهرستان اصفهان. واقع در 62هزارگزی شمال باختری نجف آباد. دارای 4685 تن سکنه می باشد. آب آن از قنات تأمین می شود. راه آن ماشین رو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10 ).
دهق. [ دِهََ ] ( اِخ ) دهی از دهستان ورزق بخش داران شهرستان فریدن. واقع در 13هزارگزی باختری داران. دارای 1415 تن سکنه می باشد. آب آن از رودخانه تأمین می شود. راه آن ماشین رو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10 ).