لغت نامه دهخدا
به هر کار بد اخترش رهنمون
بزرگی بدش دمبدم بر فزون.فردوسی.اگرچه دمبدم تیمار می خورد
به یاد روی خسرو صبر می کرد.نظامی.دمبدم می گفت از هر در سخن
تا که باشد کاندر آید در سخن.مولوی.حزم چه بود بدگمانی در جهان
دمبدم دیدن بلای ناگهان.مولوی.زنده می کرد مرا دمبدم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم.سعدی.مثال سعدی عود است تا نسوزانی
جماعت از نفسش دمبدم نیاسایند.سعدی.تو قایم به خود نیستی یک قدم
ز غیبت مدد می رسد دمبدم.سعدی.شمعوش پیش رخ شاهد یار
دمبدم شعله زنان می سوزم.سعدی.بارم ده از کرم سوی خود تابه سوز دل
در پای دمبدم گهر از دیده بارمت.حافظ.می گشتم اندر این چمن و باغ دمبدم
می کردم اندر آن گل و بلبل تأملی.حافظ.دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده ام که دمبدمش کار شستشوست.حافظ.دور از رخ تو دمبدم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت.حافظ.کلیم آن گردش چشم و نگاه دمبدم کم شد
چو ساقی سرگران گردید ساغر دیر می گردد.کلیم ( از آنندراج ). || دفعه ای پس از دفعه ای. کرةً بعد اخری ̍. کرتی بعد کرتی.مرةً بعد مرة. نوبت بنوبت. یکی پس از دیگری. ( یادداشت مؤلف ) :
دمبدم می گذرند از نظر ما یاران
این قدر دیده نداریم که بر خود نگریم.خاقانی.در همه عالم اگر مرد ار زنند
دمبدم در نزع و اندر مردنند.مولوی.ماهمه شیران ولی شیر علم
حمله مان از باد باشد دمبدم.مولوی.این بدن مانند آن شیر علم
فکر می جنباند او را دمبدم.مولوی.کشد تیر پیکار و تیغ ستم