لغت نامه دهخدا
بدو گفت هرمس چرایی دژم
نه همچون منی دلت مانده بغم.عنصری.
هرمس. [ هَُ م ُ ] ( اِخ ) مصحف هرمز است. ( از حاشیه برهان چ معین ). هرمز. نام فرشته ای است. ( برهان ). رجوع به هرمز شود.
هرمس. [ هَُ م ُ ] ( اِ ) نام روز اول هرماه شمسی. ( برهان ). رجوع به هرمز شود.
هرمس. [ هَِ م ِ ] ( اِخ ) ستاره مشتری. ( برهان ). هرمز. اورمزد. هورمزد. هرمزد. رجوع به این مدخلها شود.
هرمس. [ هَِ م ِ ] ( اِخ ) نام ادریس پیغمبر و او پیغمبری بوده است و پادشاهی و حکمت را با هم داشته و علوم ریاضی را که حساب و هندسه و هیأت باشد او آورده است. ( از برهان ). رجوع به ادریس شود.
هرمس. [ هَِ م ِ ] ( اِخ ) بابلی.جامع اعداد و حکمت بوده و شاگرد فیثاغورث است. ( برهان ). یکی از اعلام و مشاهیر کلدانی و مشهور بصابی. ( ابن الندیم ). رجوع به هرمس نام ادریس پیغمبر... شود.