لغت نامه دهخدا
بدو گفت دستور گر شهریار
بگوید نشان چنین نابه کار.فردوسی.هجیر آنگهی گفت با خویشتن
که گر من نشان گو پیلتن.فردوسی.غمین گشت سهراب را دل بر آن
که جائی نیامد ز رستم نشان.فردوسی.به تو نشان ندهم از تو بهر آن که تو را
به تو شناسند ای شاه و جز تو را به نشان.فرخی.موسی گفت برادر تو چه نام داشت و به چه نشان بود. ( قصص ص 98 ).
نشان بنده مقبل همین است
که پیش از کارها او کاربین است.عطار.گفت ای پادشاه نشان خردمند کافی جز آن نیست که به چنین کارها تن درندهد. ( گلستان ).
هرکس صفتی دارد ورنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که از این به صفتی نیست.سعدی.نه گرفتار بود هرکه فغانی دارد
ناله مرغ گرفتار نشانی دارد.مجمر اصفهانی. || موخ و علامت خانوادگی.( ناظم الاطباء ). نشانه ای از قبیل بازوبند و انگشتری و جز آن که بدان کسی را بازشناسد :
ور ایدون که آید ز اختر پسر
ببندش به بازو نشان پدر.فردوسی.خروشید و بنمود یک یک نشان
به شیروی وگردان و گردنکشان.فردوسی. || نمونه. نمود. ( ناظم الاطباء ). نمودار. ( یادداشت مؤلف ). نشانه. اثر :
نشان پشت من است آن دو زلف مشک آگین
نشان جان من است آن دو چشم سحرآگند.رودکی.خوبان همه سپاهند اوشان خدایگان است
مر نیکبختیم را بر روی او نشان است.رودکی.گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست
آن باید کز مرگ نشان یابم و دسته.کسائی.نه میان داری ای پسر نه دهن