لغت نامه دهخدا
نگردد به گفتار مستانه غره
کسی کو دل و جان هشیار دارد.ناصرخسرو.چون بر در خیمه ای رسیدی
مستانه سرود برکشیدی.نظامی.مستانه مبین در این علم گاه
کافتادنی است چون تو در چاه.نظامی.بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست.حافظ.علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد.حافظ.مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد.حافظ.شود رطل گران نظارگی را نقش پای تو
ز بس مستانه چون موج شراب افتاده رفتارست.صائب ( از آنندراج ).گر چمن مشرق آن جلوه مستانه شود
غنچه در خواب پری بیند و دیوانه شود.جلال اسیر ( از آنندراج ).صج است فیض گریه مستانه میرود
خون هوا ز کیسه پیمانه میرود.جلال اسیر ( از آنندراج ).یک ناله مستانه ز جائی نشنیدیم
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد.( از یادداشت مرحوم دهخدا ).و رجوع به مست شود.