لغت نامه دهخدا
پس اندر یکی مرغ بودی سیاه
گرامی بد آن مرغ بر چشم شاه
سیاهش دو چنگ و بمنقار زرد
چو زرّ درخشنده بر لاجورد.فردوسی.بیاراستندش بدیبای زرد
به یاقوت و پیروزه و لاجورد.فردوسی.زبرجد یکی جام بودش به گنج
همان دُرّ ناسفته هفتاد و پنج
یکی جام دیگر بد از لاجورد
نشانده در او شصت یاقوت زرد.فردوسی.روی شسته آسمان او به آب لاجورد
دست در بسته زَمینش از قیر و ز مشک ختن.منوچهری.