لغت نامه دهخدا
- فرمان برداری کردن ؛ اطاعت کردن. مطیع شدن و تسلیم شدن. ( ناظم الاطباء ).
- فرمان برداری نمودن ؛ فرمان برداری کردن. پذیرفتن. ( یادداشت به خط مؤلف ) : فرمان برداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید. ( تاریخ بیهقی ). دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید. فرمان برداری باید نمود. ( تاریخ بیهقی ). زن فرمان برداری نمود. ( کلیله و دمنه ). رجوع به فرمان شود.