لغت نامه دهخدا
توبه سگالی که نیز باز نگردی
سوی بلا گرت عافیت دهد این بار.ناصرخسرو.عافیت را نشان نمی یابم
از بلاها امان نمی یابم.خاقانی.از عافیت مپرس که کس را نداده اند
در عاریت سرای جهان عافیت عطا.خاقانی.همچنین قدر عافیت کسی داندکه به مصیبتی گرفتار آید. ( گلستان ). و رجوع به عافیة شود. || پارسایی. زهد. ( آنندراج ) :
آنان که به کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند.سعدی ( گلستان ).عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده ام تاهستم.حافظ.
عافیة. [ ی َ ] ( ع اِمص ) عافیت. صحت کامل. بهبود کامل. ( اقرب الموارد ). || دور کردن خدای از بنده مکروه را. سلامت از بیماری و مکروهات در بدن و باطن دردین و دنیا و آخرت. || ( ص ) خواهنده رزق از طیور و سباع و جز آن. ج ، عَوافی. ( منتهی الارب ).
- عافیة الماء ؛ در آب آینده. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
- کثیرالعافیة ؛ بسیارمهمان. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). و رجوع به عافیت شود.
- ناقة عافیة اللحم ؛ ناقه بسیارگوشت. ( منتهی الارب ). ج ، عافیات و عَوافی. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).