لغت نامه دهخدا
ملت اسلام ضیعتی است مبارک
کشت و درختش ز مؤمن است و مسلمان.ناصرخسرو.ای زهدفروشنده تو از قال و مقالی
با مرکب و با ضیعت و با سندس و قالی.ناصرخسرو.اندرین تنگی بی راحت بنشسته
خالی از نعمت و از ضیعت دهقانی.ناصرخسرو.بشش طریق جبایت ستاندم از عامه
ز خانه و ز دکان و ز باغ و ضیعت و تیم.سوزنی.|| خواسته. ( مهذب الاسماء ). اسباب. متاع. کالا. || حرفه و صنعت و پیشه مرد. ( منتهی الارب ). || بازرگانی. ( منتهی الارب ).
ضیعة. [ ض َ ع َ ] ( اِخ ) نام محلی در جنوب ِ کفرسلوآن واقع در لبنان. رجوع به کلمه دُورنج در ابن البیطار شود.
ضیعة. [ ض َ ع َ ] ( ع مص ) ضَیاع. ضَیع. هلاک شدن. ( منتهی الارب ). ضایع شدن. ( زوزنی ). بباد شدن. ( تاج المصادر ).
ضیعة. [ ع َ ] ( ع اِ ) ضَیاع. ضیع. رجوع به ضَیاع شود. ( منتهی الارب ).