رفعت

لغت نامه دهخدا

رفعت. [ رَع َ ] ( ع اِمص ) رِفعَت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به رِفعَت شود.
رفعت. [ رِ ع َ ] ( ع اِمص ) یارَفعَت. بلندی و ارتفاع و افراشتگی. ( ناظم الاطباء ).بلندی. ( غیاث اللغات ) ( دهار ). بلندی. سمو. سموخ. علاء. ( یادداشت مؤلف ). رفعت که اغلب به فتح «راء» تلفظمی شود به کسر است. ( نشریه دانشکده ادبیات تبریز سال اول شماره 5 ): در سه کار اقدام نتوان کرد مگر به رفعت همت عمل سلطان... ( کلیله و دمنه )

فرهنگ معین

(رَ عَ ) [ ع. ] ۱ - (مص ل. ) بلندمرتبه شدن. ۲ - (اِمص. ) والایی، بزرگواری.

فرهنگ عمید

۱. [مجاز] بلندقدر شدن، بلندمرتبه شدن.
۲. بلندی، افراخته بودن.

فرهنگ فارسی

بلندقدرشدن، بلندمرتبه شدن، برتری وبزرگواری
۱ - ( مصدر ) بلند قدر شدن. ۲ - ( اسم ) بلندی بلند قدری والایی. ۳ - بزرگواری علو. یا رفعت قدر بلند پایگی بلندی مقام و مرتبه. یا رفعت منزلت رفعت قدر.

فرهنگ اسم ها

اسم: رفعت (دختر، پسر) (عربی) (تلفظ: ra (e) feat) (فارسی: رفعت) (انگلیسی: rafeat)
معنی: والایی، بزرگواری، بلندی، ( به مجاز ) برتری مقام و موقعیت، بلند قدری، افراشتگی و بلندی
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم