لغت نامه دهخدا
فتنه شدم برآن صنم کش بر
خاصه برآن دو نرگس دلکش بر.دقیقی.دلم مهربان گشت بر مهربانی
کشی دلکشی خوش لبی خوش زبانی.فرخی.به پاسخ گفت وی را ویس دلکش
صبوری چون توانم من در آتش.( ویس و رامین ).فریش آن فریبنده زلفین دلکش
فریش آن فروزنده رخسار دلبر.؟ ( از لغت فرس اسدی ).هر لفظی از آن چو صورتی دلکش
هر بیتی از آن چو لعبتی زیبا.مسعودسعد.در نظاره او [ مرغزار ] آسمان چشم حیرت گشاده ، تنزهی هرچه دلکش تر. ( کلیله و دمنه ).
نزد بزرگان به از قصیده دلبر
قطعه شیرین و عذب و چابک و دلکش.سوزنی.منه بیش خاقانیا بر جهان دل
که عاشق کش است ارچه دلکش فتاده ست.خاقانی.گرچه همه دلکشند از همه گل نعزتر
کو عرق مصطفاست و آن دگران خاک و آب.خاقانی.مرغزار او نزه و دلکش بود. ( سندبادنامه ص 120 ).
چو زنگی به خوردن چنین دلکش است
کبابی دگر خوردنم ناخوش است.نظامی.فرومانده ز بازیهای دلکش
در آب و آتش اندر آب و آتش.نظامی.گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش
چو نزدیک آمدی خود بودی آتش.نظامی.مرا گر روی تو دلکش نباشد
دلم باشد ولیکن خوش نباشد.نظامی.شه از دیدار آن بلور دلکش
شده خورشید یعنی دل پرآتش.نظامی.بیاورد آتشی چون صبح دلکش
وزآن آتش به دلها درزد آتش.نظامی.پس از یک هفته روزی خرم و خوش
چو روی نوعروسان شاد و دلکش.نظامی.کسی کو سماعی نه دلکش کند
صدای خم آواز او خوش کند.نظامی.تماشای این باغ دلکش کنم
بدو خاطر خویش را خوش کنم.نظامی.شب خوش مکنم که نیست دلکش
بی تو شب ما و آنگهی خوش.نظامی.هر صبح کزین رواق دلکش