گسی

لغت نامه دهخدا

گسی. [ گ َ ] ( حامص ) گس بودن. عفوصت. زمختی.
گسی. [ گ ُ ] ( اِ ) مخفف گسیل است. روانه کردن. روانه نمودن و فرستادن. ( جهانگیری ) ( برهان ) ( فرهنگ رشیدی ) ( آنندراج ).گسیل کردن. || وداع کردن. ( برهان ) ( جهانگیری ) ( فرهنگ رشیدی ). || دفع کردن. ( برهان ). || فرستادن باشد کسی را به جایی. ( برهان ) ( آنندراج ). و رجوع به گسی کردن و گسیل کردن شود.

فرهنگ عمید

= گسیل

فرهنگ فارسی

۱ - ( اسم ) ارسال فرستادن . ۲ - ( صفت ) راهی رونده : نومید مکن گسیل سایل را بندیش زروزگار آن سایل . ( ناصر خسرو )

فرهنگستان زبان و ادب

{astringence} [علوم و فنّاوری غذا] احساس خشکی و جمع شدگی غشای دهان ناشی از خوردن برخی مواد غذایی

ویکی واژه

فرستادن، گسیل کردن. گسی کن بزودی به نزدیک شاه.....سوی شهر ایران گشادست راه (شاهنامه)
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم