لغت نامه دهخدا
کچ. [ ک ُ ] ( اِ ) مهره سفیدی خال را گویند که قماربازان بر طاس اندازند و بدان برد و باخت کنند. ( لغت محلی شوشتر خطی ).
کچ. [ ک ُ ] ( اِخ ) دهی است در ناحیه بارفروش مازندران. ( سفرنامه مازندران رابینو بخش انگلیسی ص 119 و ترجمه آن ص 160 ).
کچ. [ ] ( اِ ) صورت زشت باشد که طفلان را بدان ترسانند. ( اوبهی ). چنین است در فرهنگ خطی اوبهی ، اما مصحف و محرف کُخ است. رجوع به کخ شود.
کچ. [ ک َ ] ( اِ ) اسم فارسی جص است. ( تحفه حکیم مؤمن ). اما صورتی و یا تحریفی است از گچ. رجوع به گچ شود.
کچ. [ ک َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان دلاور بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار. جلگه ای و گرمسیر. سکنه 250 تن. ( فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
کچ. [ ک َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان باهو کلات بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار. جلگه ای و گرمسیر. سکنه 250 تن. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).