لغت نامه دهخدا
با روی تو گر چشم مرا کار افتاد
آری همه کارها به مردم افتد.کمال الدین اسماعیل. || حادثه. واقعه سوء. واقعه ای پیش آمدن. حادثه ای روی دادن. کار صعبی ببودن : حمزه تیر در کمان نهاد و بر آهو راست کرد که بزند، آهو با او بسخن آمد و گفت چرا از پس من همی آئی که ترا خود به خانه کار افتاده است. ( ترجمه طبری بلعمی ). اکنون کار افتاده است پشت و پناه من خدای عز و جل است. ( اسکندرنامه ، نسخه سعید نفیسی ). چون نزدیک این جماعت رسیدند و دانستند که کار افتاد براق حاجب فرمود تا عورات نیز به لباس مردان پوشیده شدند.( جهانگشای جوینی ).
کار با عمامه و قطر شکم افتاده است
خم در این مجلس بزرگیها به افلاطون کند.صائب.گر به جان کار من افتاد ملامت نکنید
که منم عاشق و این کار مرا افتاده ست.خواجه آصفی ( از آنندراج ).ما سیه روزان دمی از فتنه ایمن نیستیم
خال شد پامال خط با زلف کار افتاده است.میرزارضی دانش ( از آنندراج ).