پوست کنده

لغت نامه دهخدا

پوست کنده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) پوست برآورده. که پوست آن برداشته باشند. پوست بازکرده. مقشر. مقشور : شعیرٌ مقشر؛ جو پوست کنده .
- مثل هلوی پوست کنده ؛ سرخ و سفید ( آدمی ) صورتی یا مجموع اندامی شاداب. || مسلوخ.
- گوسپند پوست کنده ؛ منسلخ.
|| کنایه است از رُک. بی پرده. صریح. واضح. آشکارا. فاش. برملا. روشن. بی کنایة. پوست بازکرده . راست و صاف. بی رودربایستی ( سخن یا گفتار ) :
سربسته همچو فندق اشارت همی شنو
می پرس پوست کنده چو بادام کآن کدام.خاقانی.چرا چون گل زنی در پوست خنده
سخن باید چو شکر پوست کنده.نظامی.- پوست کنده گفتن ؛ رک و بی پرده گفتن :
در حق سرتراش این حمام
سخن راست بنده میگویم
می کند پوست از سر مردم
سخن پوست کنده می گویم.برهان ابرقوهی.

فرهنگ معین

(کَ دِ ) (ص مف . ) کنایه از: صریح ، بی پرده .

فرهنگ عمید

۱. جانور یا میوه که پوست آن را کنده باشند.
۲. [مجاز] سخن صریح، آشکار، بی پرده: چرا چون گل زنی در پوست خنده / سخن باید چو شکّر پوست کنده (نظامی۲: ۱۴۰ ).

فرهنگ فارسی

۲ ( صفت ) ۱- پوست بر آورده پوست باز کرده.۲-رکبی پردهصریح آشکار.

دانشنامه عمومی

پوست کَنده یا اکروشه ( فرانسوی: Écorché ) به نقاشی یا تندیسی گفته می شود که در آن پوست فرد یا جاندار را نکشیده باشند به طوری که ماهیچه های او پیدا باشد. این گونه از نقاشی در دوره رنسانس در اروپا رایج شد. رواج آن پس از آن بود که معمار و نظریه پردازی به نام لئون باتیستا آلبرتی به نقاشان توصیه کرد که در نگاشته های خود نخست ماهیچه ها و استخوان ها را درست رسم کنند و پس از آن پوست را بر روی جسم نقاشی شده ترسیم نمایند تا انحناها درست تر پیاده شوند. اصطلاح پوست کنده، خود تنها در سده نوزدهم ساخته شده و رواج یافت.
از معروف ترین هنرمندان شیوه نقاشی پوست کنده می توان به لئوناردو دا وینچی اشاره کرد. او رسم های دقیقی از کالبد انسان کشیده است.

ویکی واژه

کنایه از: صریح، بی پرده.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم