لغت نامه دهخدا
شاعر که دید به قد کاونجک
بیهوده گوی و نَحسک و بوالکنجک
از کون خر فروتر پنج آرش
می برجهد سبکتر از منجک.منجیک.این زمان پنج پنج میگیرد
چون شده عابد و مسلمانا.عبید زاکانی.دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روزه نوبت اوست.حافظ.[ما] پنج برادریم کز یک پشتیم
بر ساعد روزگار پنج انگشتیم.؟اِخماس ؛ پنج شدن. ( منتهی الارب ).
- امثال :
خدا پنج انگشت را یکسان خلق نکرده است .
|| اشاره به حواس خمسه ظاهره است که سامعه و باصره و ذائقه و لامسه و شامه باشد. ( برهان قاطع ). || پنجه. چنگ. چنگال : گربه پنج انداخت برروی فلان.
پنج. [ پ ِ ] ( اِ ) گرفتن عضوی باشد با سر دو ناخن چنانکه بدرد آید. ( برهان قاطع ). گرفتن قسمتی از بدن با دو انگشت و ناخن که بدرد آید. نشگون. صاحب برهان در معنی کلمه اشتباه کرده است رجوع به پَنْج شود.
پنج. [ پ َ ] ( اِخ ) نام یکی از آب راهه های جیحون.