وسم. [ وَ ] ( ع مص ) نشان کردن و داغ نمودن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). داغ کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). || چیره شدن بر کسی در خوبی و زیبایی و جمال. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). به نیکویی غلبه کردن.( تاج المصادر بیهقی ). || ( اِ ) عیب. ( غیاث اللغات ) ( منتهی الارب ). || نشان. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). داغی که به آهن تافته کنند. ( فرهنگ فارسی معین ). داغ.( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). ج ، وسوم. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). - وسم دادن ؛ داغ کردن و داغ نهادن و نشان کردن. ( ناظم الاطباء ). || درختی است که برگ آن خضاب است. ( المنجد ) ( اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(وَ ) [ ع . ] ۱ - (اِ. ) داغ و نشان . ۲ - (مص م . ) داغ کردن ، نشان کردن .
[ویکی الکتاب] معنی سَنَسِمُهُ: به زودی اورا نشان دار خواهیم کرد (مصدر وسم و همچنین سمة به معنای علامتگذاری است در عبارت "سَنَسِمُهُ عَلَی ﭐلْخُرْطُومِ " منظور این است که به زودی بر بینی پرباد و خرطوم مانندش داغ رسوایی و خواری می نهیم ) تکرار در قرآن: ۱۸۱(بار) علامت گذاشتن. وَسَمَ الشَّیْءَ وَسْماً» یعنی او را علامت گذاری کرد و علامت را سِمَة گویند . حتما بر بینی او علامت و داغ ذلت مینهیم. رجوع شود به «خرطوم». . متوسم آن است که به علامت نگاه کندو از آن به چیز دیگری پی ببرد و تفرس کند یعنی در آنچه از اوضاع قوم لوط یاد شد درسها و عبرتهاست به اهل فراست و عاقلان. آنها که از چیزی به چیزی پی میبرند درمجمع از امام صادق «علیه السلام» نقل شده «نَحْنُ الْمُتَوَسِّمُونَ...» البته مصداق واقعی و اولی متوسمون آنها علیهم السلام هستند. در کافی در این باره بابی منعقد فرموده و در آن پنج حدیث نقل کرده است و ضمن یکی از آنها از امام باقر «علیه السلام» است که: «قالَ رَسُولُاللهِ «صلی الله علیه واله» اَتَقُوا فِراسَةَ الْمؤْمِنَ فَأنَّهُ یَنْظُرُبِنُورِاللهِ عَزَّوَجَلَّ...» این ماده فقط دوبار در قرآن آمده است.