لغت نامه دهخدا
کم بودشان رقت و لطف و وداد
زآنکه حیوانی است غالب بر نهاد.مولوی.کارت این بوده ست از وقت ولاد
صید مردم کردن از دام وداد.مولوی.|| آرزو بردن. ( منتهی الارب ) ( تاج المصادر بیهقی ). آرزو داشتن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به ود شود.
وداد. [ وِ ] ( ع مص )وَداد. وُداد. ود. ودادة. مودة. موددة. دوست داشتن.( اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). با یکدیگردوستی داشتن. ( ترجمان علامه جرجانی ، ترتیب عادل بن علی ). || ( اِمص ) دوستی. حب. مودت. ود. مهر.محبت. ( از یادداشت مؤلف ) : ذات البین از صدق وداد به محض اتحاد رسید. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
وداد. [وُ ] ( ع مص ) وَداد. وِداد. ود. مودة. دوست داشتن کسی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ).