لغت نامه دهخدا
نهم. [ ن َ هََ ] ( ع مص ) بسیار شدن اکل و خوراک کسی. ( ازاقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). نهیم. ( متن اللغة ). || آزمند چیزی گردیدن. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ). سخت حریص شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). || آزمند و حریص گشتن درخوردن طعام و سیری و چشم سیری از غذا نداشتن. نهامة. ( از اقرب الموارد ). زیاد شدن میل و شهوت کسی به غذا. ( از متن اللغة ). نیک آزمند گردیدن به طعام و پرنگردیدن چشم بسیارخوار و سیر نشدن. ( از منتهی الارب ). سخت حریص شدن در خوردن. ( زوزنی ). || همت کسی در چیزی رسیدن و رغبتش بدان فزونی گرفتن. ( از اقرب الموارد ).
نهم. [ ن َ هَِ ] ( ع ص ) نیک آزمند و حریص بر طعام و گرسنه چشم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از متن اللغة ).
نهم. [ ن ُ هَُ ] ( عدد ترتیبی ، ص نسبی ) تاسع. ( منتهی الارب ). چیزی که در مرتبه نه واقع شده باشد. ( ناظم الاطباء ).
- نهم چرخ ؛ کنایه از فلک اعظم است که عرش باشد. ( از برهان ) ( از آنندراج ).
نهم. [ ن ُ هَُ ] ( ع اِ ) ج ِ نهام. رجوع به نهام شود.
نهم. [ ن ُ ] ( اِخ ) نام بتی است مزینه را و از اینجاست که عبدنهم نام گذارند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به بت شود. || دیوی است. ( آنندراج ). شیطان. ( ناظم الاطباء ).