لغت نامه دهخدا
چو مردم ندارد نهاد پلنگ
نگردد زمانه بر او تار و تنگ.فردوسی.به خواری و زاری به ساری فتاد
ز اندیشه کژ و از بدنهاد.فردوسی.همه رای تو برتری جستن است
نهاد تو همرنگ اهریمن است.فردوسی.که دگرگون شدند و دیگر سان
به نهادو به خوی و گونه و رنگ.فرخی.هم بزرگی به علوم و هم بزرگی به ادب
هم بزرگی به نهاد و هم بزرگی به پدر.فرخی.خدای ما نهاد ما چنین کرد
که زان را نیست چیزی خوشتر از مرد.فخرالدین اسعد.ستوده سیرت و پاکیزه طبعت
گزیده فعلت و نیکو نهادت.مسعودسعد.ای ترا فر فریدون و نهاد جمشید
وی ترا سیرت کیخسرو و رای هوشنگ.مسعودسعد.نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است.خیام.سرشت و نهاد وی از خلق و خلق
ز انصاف صرف است و از عدل ناب.سوزنی.زر نهاد تو چون پاک شد به بوته خاک
نه طوق و تاج شود چون ز بوته گشت جدا.خاقانی.بیرون همه صفا و درون تیره
گوئی نهاد آینه سان دارند.خاقانی.مردمی از نهاد کس مطلب
خرمی از مزاج دهر مجوی.خاقانی.ای جمع کرده مبدع کن در نهاد تو
هم سیرت ملایک و هم صورت ملوک.ظهیر.امیرناصرالدین از سر کرم و مکرمت که در نهاد پاک او مجبول بود بدان راضی شد. ( ترجمه تاریخ یمینی ). از آنجاکه از... کرم نهاد آن پادشاه بود این دعوت را اجابت کرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 18 ).