لغت نامه دهخدا
سوی نانوا شد سبک باغبان
بدان شاخ زرین از او خواست نان.فردوسی.اینجا مساز عیش که بس بی نوا بود
در قحطسال کنعان دکان نانوا.خاقانی.یکی نانوا مرد بد بینوا
نه آبی روان و نه نانی روا.نظامی.که این بانوا نانوازاده ای است
که از نور دولت نواداده ای است.نظامی.آن نان پز را دید خریطه در گردن کرده چنانکه عادات نانوایان باشد. ( تذکرة الاولیا ). || اشکنه ای که در آن نان ریزه کرده باشند. ( ناظم الاطباء ).