لغت نامه دهخدا
در تک ایدون جَهَد که باد بزان
که تو گویی قضای مقدور است.ابوالفرج رونی.بس قلق نیستم همی دانم
رزق مقسوم و بخت مقدور است.مسعودسعد.دیده بی دیدگان به رأی العین
شکل مقسوم و صورت مقدور.مسعودسعد.زیر قدر تو آفرید خدای
هر بلندی که هست در مقدور.امیرمعزی ( دیوان چ اقبال ص 299 ).گفته اند... بلا گرچه مقدور، از ابواب دخول آن احتراز واجب. ( گلستان چ قریب ص 116 ).
- المقدور کائن ؛ امر مقدر واقعشدنی است :
آنچه گفته است شرع آمده گیر
و آنچه «مقدور کائن » آن بده گیر.سنائی ( امثال و حکم ج 1 ص 273 ).چه شاید کرد المقدور کائن. نظامی ( از امثال و حکم ایضاً ). و رجوع به «المقدر کائن » ذیل مقدر شود. || قدرت داده شده. ( آنندراج ). توانا شده بر چیزی. ( ناظم الاطباء ). || امکان و ممکن و قدرت و توانایی و هر آنچه قابل کنش و کردار باشد. ( ناظم الاطباء ). میسور. میسر. ممکن. شدنی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : چندان که توانند و مقدور باشد لشکر برنشانند. ( سلجوقنامه ظهیری ص 25 ). چون ابلای عذر خویش کرده باشند و به مقدور خود وفانموده پانصد نفر دیگر به جای ایشان بایستند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 41 ). یک چندی در آنجایگه از آنچه مقدور بود قوتی می خورد. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 38 ). و آنچه از همه چیزهااز من دورتر است روزی نامقدر است که کسب آن مقدور بشر نیست. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 98 ).
مقدور من سری است که در پایت افکنم
گر زانکه التفات بدین مختصر کنی.سعدی.پنهان به هر فراز که بینی نشیبهاست
مقدور نیست خوشدلی جاودانه ای.پروین اعتصامی ( از امثال و حکم ج 4 ص 1721 ).- بقدرمقدور ؛ موافق توانایی و به اندازه توانایی.حسب المقدور. ( ناظم الاطباء ). به قدری که میسر است. حتی المقدور. ( ازیادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- حتی المقدور ؛ تابتوان. تا حد توانایی. تا آنجا که بشود.
- حسب المقدور ؛ بقدر مقدور. ( ناظم الاطباء ). رجوع به دو ترکیب قبل شود.