لغت نامه دهخدا
هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست
معتمدی بر سر این خاک نیست.نظامی.بعداز آن پرسید امنا و معتمدان شما کیستند. ( جهانگشای جوینی ). از روی بی حرمتی واذلال بدیشان تعلقی نمی ساختند و مطالبت مال از معتمدان آن قوم می رفت. ( جهانگشای جوینی ). ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی بفرستاد تا به شهر خویشش رسانیدند. ( گلستان ). || تکیه کرده شده. ( ناظم الاطباء ). مُعَوَّل. ( منتهی الارب ). سَنَد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).