لغت نامه دهخدا
زبون تر از مه سی روزه ام مهی سی روز
مرا بطنز چو خورشید خواند آن جوزا.خاقانی.سالها جستم ندیدم زو نشان
جز که طنز و تسخر این سرخوشان.مولوی.قهقهه زد آن جهود سنگدل
ازسر افسوس و طنز و غش و غل.مولوی.عقلم بطنز گفت که انظر الی الابل
کاندر ابل عجایب صنع خدا بسی است.سلمان ساوجی.|| ناز. ( غیاث ) ( آنندراج ).
طنز. [ طَ ] ( اِخ )( شارع... ) ببغداد است بنهر طابق. ( معجم البلدان ).