لغت نامه دهخدا
او نکرد این فهم پس داد از غرر
شمع فانی را به فانی دگر.مولوی ( مثنوی ).هر قدم زین آب تازی دورتر
دَودَوان سوی سراب با غَرر.مولوی ( مثنوی چ کلاله خاور دفتر چهارم ص 267 ).|| ( مص ) غره دار گردیدن و سپید گشتن روی. ( منتهی الارب ). غره دار گردیدن و زیبا شدن روی و سفید شدن چیزی. ( از اقرب الموارد ). روشنائی. ( آنندراج ).
غرر. [ غ َ رَرْ ] ( ع اِ ) عصاالراعی. ( تذکره داود ضریر انطاکی ص 252 ). دزی ، غرز، به فتح اول و دوم و زای معجمه آورده و آن را نوعی کوچک از عصاالراعی می داند. رجوع به عصاالراعی شود.
غرر. [ غ ُ رَرْ ] ( ع اِ ) ج ِ غُرَّة. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). رجوع به غرة شود. || ج ِ اَغَرّ. ( تاج العروس ). غُرّان. رجوع به اغر شود. || غُرَرُالشهر، سه شب از اول ماه. ( منتهی الارب ) ( المنجد ). || ج ِ غَرّاء. ( اقرب الموارد ). رجوع به غراء شود.
- دُرَرِ غُرَر ؛ به معنی مرواریدهای بهتر و برگزیده. ( لطائف اللغات و مؤید الفضلا و منتخب اللغة ) ( از غیاث اللغات ). و گاهی این ترکیب را به صورت غرر درر، به تقدیم صفت بر موصوف استعمال کنند وغرر در هر دو صورت به معنی سپید و درخشان و برگزیده و بهتر است.