لغت نامه دهخدا
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل.مولوی.ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست
که چشم شوخ من ازعاشقی حذر گیرد.سعدی.نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.حافظ.
عاشقی.[ ش ِ ] ( اِخ ) میرعلیشیر آرد: مولانا عاشقی از شهر هرات بود و قصیده را پخته میگفت از جمله اشعار اوست :
این منظری که طاق چو ابروی دلبر است
از خاک برگرفته دارای کشور است.
که در تعریف عمارت آق سرای که به دستور بوسعید بنا شده است سرود. ( مجالس النفائس ص 41 ).