لغت نامه دهخدا
جاف جاف است و شوخگین و سترگ
زنده مگذار دول را زنهار.منجیک.موی ژولیده ای بسر دارد
شوخگین جامه ای ببر دارد.طیان.- شوخگین شدن ؛ درن. وسخ. وضر. ( یادداشت مؤلف ).
|| دست و پای سخت و درشت شده و پینه بسته. || ریشی که از آن ریم پالاید. ( از ناظم الاطباء ).