لغت نامه دهخدا
بخدای ار کس این قوافی را
بسخن برنشاندی بسریش.انوری.زخم شمشیر غمت راننهم مرهم کس
طشت زرینم و پیوند نگیرم بسریش.سعدی. || ناله و فغان. ( آنندراج ) :
چنان بدانم من جای غلغلیجگهش
کجا بمالش اول براوفتدبسریش.لبیبی.زیر فهمش ستاره کرده خروش
پیش سهمش سریش کرده سروش.سنایی.کار تو بر سریش و همه کار تو سریش
همواره زین نهاد که هستی گداو دنگ.سوزنی. || بد و زبون. ( آنندراج ) ( جهانگیری ) :
سروش دادم تلقین که خواهم از تو عطا
سریش اگر نبدی کار بنده بود سریش.سوزنی ( از آنندراج ).|| سریشم را هم میگویند که بدان پی بر کمان پیچند. ( برهان ).
سریش. [ س ِ ] ( اِخ ) دهی از دهستان خواشید بخش ششتمد شهرستان سبزوار. سکنه آن 397 تن و آب آن از قنات است. محصول آن غلات ، پنبه ، میوه جات است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).