سرآمد

لغت نامه دهخدا

( سرآمد ) سرآمد. [ س َ م َ ] ( ن مف مرکب ، اِ مرکب ) بهتر و ممتاز و سردار. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). زبده. قدوه :
منم سرآمد دوران که طبع من داند
چهار جوی جنان از پی جهان کندن.خاقانی.شنیدم کز این دور آموزگار
سرآمد تویی بر همه روزگار.نظامی.احمد که سرآمد عرب بود
هم خسته خار بولهب بود.نظامی.خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی.حافظ.

فرهنگ معین

( سرآمد ) ( ~ . مَ ) (ص مر. ) برگزیده ، بالاتر، نخبه .

فرهنگ عمید

( سرآمد ) برتر و بالاتر از دیگران، برگزیده.

فرهنگ فارسی

سر آمد، برگزیده، برتروبالاترازدیگران
( صفت ) کسی که از همگنان بالاتر است حایز اولین درجه ممتاز برگزیده .
( سر آمد ) بهتر و ممتاز و سردار . زبده قدوه .

ویکی واژه

برگزیده، بالاتر، نخبه.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم