لغت نامه دهخدا
سبع. [ س َ ] ( ع عدد، ص ، اِ ) هفت ، و سبع نِسْوَة یعنی هفت زن. ( منتهی الارب ). هفت. ( ترجمان ترتیب عادل بن علی ص 56 ) ( اقرب الموارد ). مؤنث سبعه بر خلاف قیاس ، گویند: سبعة رجال و سبع نساء. ( اقرب الموارد ): طاف بالبیت سبعاً؛ هفت بار. ( از اقرب الموارد ). || جایی که در آنجا حشر واقع شود و از آن حدیث من لها یوم سبع، بضم با نیز روایت شده است ( سَبُع )؛ یعنی کیست برای آنها در روز قیامت. ( منتهی الارب ). موضعی که درآن حشر باشد... ( از اقرب الموارد ). روز بیم و بسوی همین راجع است قول ذئب یوم لایکون لها راع غیر و ظاهراست که گرگ در روز قیامت راعی آنها نمیتواند شد و او را دمن لها عند الفتن حین تترک بلا راع نهبة للسباع فجعل السبع لها راعیاً اذ هو منفرد. ( منتهی الارب ). || روز عید جاهلیت است که در آن روز از همه پرداخته ببازی و لهو مشغول میشدند. ( منتهی الارب ).
- احدی من سبع ؛ یعنی کار سخت و دشوار، تشبیهاً باحدی اللیالی السبعة التی ارسل فیها الربح عاد او یسبعسنی یوسف شدة. ( منتهی الارب ). به امر عظیم شدید گویند: احدی من سبع. ( از اقرب الموارد ). || و کلمه سبعین در قول فرزدق :