لغت نامه دهخدا
گفتم که بر چه آمد روح الامین در او
گفتا برآن دلی که در او بود زیب و فر.ناصرخسرو.چو بر منبر جد خود خطبه خواند
نشیندش روح الامین پیش منبر.ناصرخسرو.صد چو مسیح زنده ز انفاسش
روح الامین تجلی پندارش.ناصرخسرو.شودهر دعایی که بر وی کنند
به آمین روح الامین مستجاب.سوزنی.سالکان خدمت تو زیر عرش
رهنمایانند بر روح الامین.خاقانی.ماتم سرای گشت سپهر چهارمین
روح الامین به تعزیت آفتاب شد.خاقانی.گوی گریبان تو، چون بنماید فروغ
زرین پروز شود دامن روح الامین.خاقانی.نام احمد چون حصاری شد حصین
تا چه باشد ذات آن روح الامین .مولوی.