لغت نامه دهخدا
تا کی دوم از گرد در تو
کاندر تو نمی بینم چربو.شهید بلخی.سبک پیرزن سوی خانه دوید
برهنه به اندام او در مخید.ابوشکور بلخی.سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسب و پیشش دوید.فردوسی.همان گه فرامرز از ره رسید
پیاده به نزدیک رستم دوید.فردوسی.بگفت این و شمشیر کین برکشید
به آن بارگاه سپهبد دوید.فردوسی.تا کی دوم از حسرت تو رسته برسته.بوطاهر ( از اسدی ).به گامی سپرد از ختا تا ختن
به یک تک دوید از بخارا به وخش.بخاری ( از اسدی ).برند آن تو هر کس ، تو آن کس نبری
دوند زی توهمه کس ، توزی کسی ندوی.منوچهری.دویدم من از مهر نزدیک او
چنان چون بر خواهری خواهری.منوچهری.همی دوم به جهان اندر از پی روزی
دو پای پر شغه و مانده با دلی بریان.عسجدی.بگشتند و جستند و هر سو دوید
کس از روی نیرنگ چیزی ندید.اسدی.ز بس تیزی زنگی تیزرو
بدو پهلوان گفت چندین مدو.اسدی.پای پاکیزه برهنه به بسی
چون به پای اندر دویده کشکله.ناصرخسرو.چو من از پس دین دویدم بباید
دویدن پس من به ناچار و چارش.ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 234 ).و یک درم سلیخه با شراب کهن بدهند و فرمایند دوید ماده یرقان را به ادرار بیرون آرد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
در گرد رکاب او همی دو
در گرد عنان او همی چم.خاقانی.