لغت نامه دهخدا
دلاور چو پرهیز جوید ز جفت
بماند به آسانی اندر نهفت.فردوسی.بگویم که اینک دل و دیده را
دلاور جوان پسندیده را.فردوسی.سه ترک دلاور ز خاقانیان
برآن کین بهرام بسته میان.فردوسی.بویژه دلاور سپهدار طوس
که در رزم بر شیر دارد فسوس.فردوسی.درفشش بسان دلاور پدر
که کس را ز رستم نبودی گذر.فردوسی.ز لشکر ده ودوهزار دگر
دلاور بزرگان پرخاشخر.فردوسی.دلیری ز هشیار بودن بود
دلاور سزای ستودن بود.فردوسی.دلاور که نندیشد از پیل و شیر
تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر.فردوسی.دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بی بهانه نسازد بدی.فردوسی.دلاور سواری که گاه نبرد
چه همکوش او ژنده پیل و چه مرد.فردوسی.کجا آن سر و تاج شاهنشهان
کجا آن دلاور گرامی مهان.فردوسی.چو گیو دلاور به توران زمین
بدینسان همی گشت اندوهگین.فردوسی.وگر بردباری ز حد بگذرد
دلاور گمانی به سستی برد.فردوسی.دلاور شد از کار او خشنواز
به آرام بنشست بر تخت ناز.فردوسی.یلان سینه او را به گستهم داد
دلاور گوی بود خسرونژاد.فردوسی.