لغت نامه دهخدا
سر فروبردم میان آبخور
از فرنج مَنْش خشم آمد مگر.رودکی.وزآن آبخور شد بجای نبرد
پراندیشه بودش دل و روی زرد.فردوسی.گل و آب سیاه تیره همی
از چه معنیش آبخور باشد؟مسعودسعد.پس نشان داد کآن درخت کجاست
گفت از آن آبخور که خانی ماست.نظامی.نیست در سوراخ کفتار ای پسر
رفت تازان او بسوی آبخور.مولوی. || روزی. قسمت. نصیب :
ترسم که برآید ز جهان آبخور من
کز شهر برآورد جهان آبخور تو.قطران.در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را.حافظ.خواست دلم تا که بمسجد شود
کابخورش جانب میخانه برد.؟ ( از فرهنگ جهانگیری ). || ظرفی که بدان آب خورند. سِقایه :
پیراهنت دریده و استاد درزیی
چون کوزه گر ز کنج همی آبخور کنی.رشیداعور.- آبخورهای ریشه ؛ آبکش های آن : چون بیخ آبخور ندارد نه برگش سبز بماند و نه شاخش تر بماند. ( تفسیر ابوالفتوح رازی ).