باریکه

لغت نامه دهخدا

باریکه. [ ک َ / ک ِ ] ( ص ) باریک وتنک ( تک ): از یک راه باریکه رفتم و خیلی صدمه خوردم. ( فرهنگ نظام ). مقدار کم. چیز اندک. شی ناقابل. کم ارزش : یک باریکه کهنه. آب باریکه ؛ رزق کم. رزق اندک.یک باریکه از کنار ماهوت. یک باریکه چوب. یک باریکه خربزه. || لاغر: باریکه ای است ، لاغر است.

فرهنگ فارسی

باریک چیز کم

فرهنگستان زبان و ادب

{beam} [فیزیک- اپتیک] دستۀ پرتوهای متمرکزی که تقریباً در یک جهت منتشر می شود
{swath} [ژئوفیزیک] ناحیۀ باریکی که چشمه های موجود در آن بدون غلتشِ عمودبه خط عمل می کنند

دانشنامه آزاد فارسی

باریکِه (beam)
(یا: تابه) تابش یک سویۀ الکترومغناطیسی یا روانه ای یک سویه از ذرّات در راستایی خاص. باریکۀ پرتوهای لیزر که از نقطه ای به نقطۀ دیگر می تابد از آن جمله است. همچنین است روانه ای از الکترون ها که در یک راستا و تقریباً با یک سرعت در حرکت اند.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم