تراشنده

لغت نامه دهخدا

تراشنده. [ ت َ ش َ دَ / دِ ] ( نف ) حلاق. ( ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). سرتراش. سلمانی :
مگر کآن غلام از جهان درگذشت
بدیگر تراشنده محتاج گشت.نظامی.تراشنده استادی آمد فراز
بپوشیدگی موی او کرد باز.نظامی.تراشنده کاین داستان را شنید
به از راست گفتن جوابی ندید.نظامی. || تراش دهنده ، چون تیشه سنگتراشان ، یا درودگران و جز آنها :
هم طبع او چو تیشه تراشنده
هم خوی او برنده چو منشارش.خاقانی.

فرهنگ عمید

کسی که چیزی می تراشد.

فرهنگ فارسی

( اسم ) کسی که چیزی را میتراشد
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم