آوار

لغت نامه دهخدا

( آوار ) آوار. ( اِخ ) نام قومی ازمردم ارال و آلتائی که مدت سه قرن بر اروپا تاختن بردند و در 168 هَ.ق. شارلمانْی آنان را دفع کرد.
آوار. ( ص ) از خانمان و یا وطن و جز آن دورافتاده. دربدر :
لجاج ومشغله ماغاز تا سخن گویم
که ما ز مشغله تو ز خانه آواریم.ناصرخسرو.بمن سپرد و ز من بستدند فرعونان
شدم بعجز و ضرورت ز خانمان آوار.مسعودسعد.تو بادی و من خاک تو تو آب و من خاشاک تو
با خوی آتشناک تو صبر من آوار آمده.خاقانی.آنچه بر من ز دل و دلدار است
چون دهم شرح ؟ که بس بسیار است
گر تن است از در او محروم است
ور دل است از بر من آوار است.اثیر اخسیکتی.ای گشته ز صبح آفرینت
از من شب بینوائی آوار.عمادی شهریاری.آه کز بیم رستم اجل است
خیل افراسیاب عمر آوار.خاقانی.- آوار کردن ؛ بیرون کردن. اخراج. نفی کردن. جلا دادن :
چو کرد خواهد مر بچه را مرشح شیر
ز مرغزار نه از دشمنی کند آوار.ابوحنیفه اسکافی.پلنگان را درآوردن ز کهسار
گوزنان را ز بیشه کردن آوار.( ویس و رامین ).شکوه تاج کیان وارث ممالک جم
که ازممالکش آوار کرده است آوار. اسدی ( از فرهنگ ، خطی ).مکر و حسد را زدل آوار کن
این تن خفته ت را بیدار کن.ناصرخسرو.جای مهر تو دلست ای دلت از مهر تهی
پس دلم را ز تن آوار مکن گو نکنم.مسعودسعد.- بی آوار ؛ برخلاف قاعده :
من بچه کارم خدای را که ببایست
کردن چندین هزار کار بی آوار؟ناصرخسرو. || ( اِ ) هرج و مرج. بی حسابی. بلبشوئی. فساد. فتنه :
خشم گیری جنگ جوئی چون بمانی از جواب
خشم یک سو نه سخن گستر که شهر آوار نیست.ناصرخسرو.کار فردا بعدل خواهد بود
گرچه امروز کار به آوار است.ناصرخسرو.از فعل بد خسان این امت
ناگاه چنین بخاست آواری .ناصرخسرو.|| ریزه آهن که هنگام سوراخ کردن نعل بیفتد. || آزار. رنج :
نپیچد دلت بر چنین کارها
بدین رنج و تیمار و آوارها.فردوسی. || خراب. ویران. برافتاده. مقابل آباد و عامر :

فرهنگ معین

( آوار ) ۱ - (ص . ) آزار، رنج ، ستم . ۲ - خراب ، ویران . ۳ - ( اِ. ) هرج و مرج ، بی نظمی . ۴ - غارت ، چپاول . ۵ - دربه در، آواره .
( اِ. ) ۱ - گرد و غبار و خاک . ۲ - فرو ریختن دیوار و سقف .

فرهنگ عمید

( آوار ) ۱. گردوخاک، غبار: از آوار اسبان و گرد سپاه / بشد روشنایی ز خورشید و ماه (فردوسی: لغت نامه: آوار ).
۲. خاک، سنگ، آجر، گچ، تیر، و دیگر مصالح ساختمانی که هنگام خراب شدن بنا فرومی ریزد.
۳. (صفت ) ویران.
۱. غارت، چپاول: باد گویی نافه های تبتستان بر درید / باغ گویی کاروان شوشتر آوار کرد (فرخی: ۴۲۷ ).
۲. آزار، رنج، ستم، فساد.
۳. (صفت ) بی نظم.
= آواره: به من سپرد و ز من بستدند فرعونان / شدم به عجز و ضرورت ز خانمان آوار (مسعودسعد: ۲۲۷ ).
= اواره
۱. گرما، گرمی آتش یا آفتاب.
۲. تشنگی.
۳. باد جنوب.

فرهنگ فارسی

( آوار ) قومی که اصل آنان از آسیای مرکزی است و اروپا را در مدت سه قرن مورد حمله و تخریب قرار دادند . شارلمانی آنانرا مغلوب کرد ( ۸٠۴ -۷۹٠ م . )
( اسم ) یقین آور.
اوارج .
دفتر و حساب دیوانی

فرهنگستان زبان و ادب

آوار
[زمین شناسی] ← پارآوار

دانشنامه عمومی

شهر اوار ( به پرتغالی: Ovar ) در اوار در کشور پرتغال واقع شده است. جمعیت این شهر ۱۸٬۹۰۰ نفر است. در تاریخ ۲۸ ژوئن ۱۹۸۴ به عنوان شهر شناخته شد.

دانشنامه آزاد فارسی

آوار. آوار (Avar)
قوم بزرگ قفقازی، ساکن ناحیۀ آوارستان در جمهوری خودمختار داغستان از جماهیر فدراسیون روسیه. آوارها خود را مَعرولَلْ، به معنای کوه نشین، می نامند. جمعیت آوارها، بالغ بر ۴۸۲هزار نفر است. آوارها قومی چادرنشین، بیابانگرد و سوارکار بودند که در قرون ۴ و ۵م بر دشت های آسیای مرکزی مسلط شدند. این قوم با فشار و تهاجم قبایل نیرومندتر به سمت غرب رانده شدند و با ادغام مردمان سرزمین های فتح شده، در سپاه خود، قدرتشان را افزایش دادند. اوج اقتدار آوارها اواخر قرن ۶م بود، که روسیه و بالکان کنونی را درنوردیدند و تاراج کردند. در ۶۲۶م شهر قسطنطنیه را در محاصره گرفتند، امّا قادر به تسخیر آن جا نشدند. مشهورترین پادشاه آوارها، بایان خان ( ـ۶۰۲م) است. شارلمانی دولت آوارها را ساقط کرد و باقی ماندۀ آنان با اجازۀ او از مجارستان به جایی در اتریش مهاجرت کردند. آوارهای قفقاز در قرون ۸ـ۹ق مسلمان شدند. نام این مردم در کتاب های دورۀ تیموری به صورت «اوهر» آمده است. عَمَ خان آوار معاصر شاه عباس صفوی، نخستین قوانین دولتی آوارهای قفقاز را تنظیم کرد. شیخ شامل، رهبر نبردهای ضد روسی قفقاز در قرن ۱۳ق/۱۹م، از قوم آوار بود. آوارستان در دورۀ شوروی تغییرات فراوان به خود دید.

ویکی واژه

خاک، آجر، گچ، و دیگر مصالح ساختمان که به سبب فرو ریختن سقف یا افتادن دیوار به پایین می‌ریزد. فرو ریختن دیوار و سقف. تمام کارمندان بانک زیر آوار ماندند. «عبدالرحیم‌طالبوف»
آزار، رنج، ستم. خراب، ویران. هرج و مرج، بی نظمی. غارت، چپاول. دربه در، آواره.
آوار ممکن است در زبان معیار باستان به دو بخش آ - وار قابل تجزیه باشد؛ که منظور از وار، داشتن بوده است.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم