لغت نامه دهخدا
تو بدرود باش ای جهان پهلوان
که بادی همه ساله پشت گوان.فردوسی.تو بدرود باش و مرا یاد دار
روان را ز درد من آزاد دار.فردوسی.سیاوش بدو گفت بدرود باش
جهان تار و تو جاودان پود باش.فردوسی.کنون رفتم تو از من باش بدرود
همی زن این نو اگر نگسلد رود.( ویس و رامین ).و این که گفتم بدرود باش نه آن خواستم که بر اثر شما نخواهم آمد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 48 ). با من خالی کرد و گفت بدرود باش ای دوست نیک. ( تایخ بیهقی ص 48 ). بدرود باش و بحقیقت بدانکه چندان است که سلطان مسعود چشم بر من افکند. ( تاریخ بیهقی ص 48 ). و گفت ای جگرگوشگان بابا بدرود باشید. ( قصص الانبیاء ص 246 ). بدرود باش ای دوست گرامی. ( کلیله و دمنه ).
عهد عشق نیکوان بدرود باد
وصل هجرهردوان بدرود باد.خاقانی.بدرود ای پدر و مادرم از من بدرود
که شدم فانی و در دام فنایید همه.خاقانی.و در آن نامه گفت که مرا حلال کن که من نیز تو را حلال کردم و بدرود باش تا جاودانه. ( تاریخ طبرستان ).
اگر قطره شد چشمه بدرود باش
شکسته سبو بر لب رود باش.نظامی.بیاد من که باد این یاد بدرود
نوا خوش می زنی گر نگسلد رود.نظامی. || ( ص مرکب ) جدا. دور. وداع کرده:
که کردی شوی و از تو هر دو بدرود
چه ایشان و چه پولی زان سوی رود.( ویس و رامین ).از لب و دندان من بدرود باد
خوان آن سلوت که باری داشتم.خاقانی. || ( صوت ) خداحافظ:
غزل برداشته رامشگر رود
که بدرود ای نشاط وعیش بدرود.نظامی.و رجوع به پدرود در حرف «پ » و ترکیبات زیر شود.