لغت نامه دهخدا
گنبدی نهمار بر برده بلند
نش ستون از زیر و نز برسوش بند.رودکی.نیک ماند ز برسو آن امرود
به سنان مبارز پر کین
وآن فروسوش همچو ناف بتی
که بود سال و ماه مشک آگین.محسن قزوینی.از فروسو گنج و از برسو بهشت
سوزنی سیمین میان هر دو حد.ابوشعیب هروی.قرعاء؛ بر سوی راه : قارعة الطریق ؛ برسوی راه. نزک ؛ برسوی ران. ( منتهی الارب ). در منتهی الارب کلمات ور، وره ، ورک را به برسوی راه ترجمه کرده است. در برهان این کلمه دیده نمیشود. ناظم الاطباء آرد: برسو؛ نوک و قله و سر. برسوی گوش ؛ نوک گوش. برسوی ران ؛ استخوانی در ران حیوانات بارکش که بجانب خارج برجستگی دارد. رجوع به ناظم الاطباء شود.