لغت نامه دهخدا
ز بایست ها بی نیازش کنم
میان یلان سرفرازش کنم.فردوسی.مرا خوارتر زان که فرزند خویش
نبینم بهنگام بایست ، پیش.فردوسی.گفت من پاسخ تو بازدهم
آنچه بایست تست ساز دهم.ابوالمثل.... بر می خاست و با وی چیزی میداد، آنچه او را بایست بود. ( ترجمه دیاتسارون ص 78 ).ولکن اندرو از بایست ها نبود مگر اندک. ( از التفهیم چ جلال الدین همائی ص 273 ). شیخ ما را پرسیدند که بنده از بایست خویش کی برهد، شیخ گفت آنگاه که خداوندش برهاند. ( اسرارالتوحید ص 240 ). هرکرا در بایست و نابایست خود ماندند دست از وی بشوی که بلای خود و خلق گشت. ( از اسرارالتوحید ص 248 ). در این مقام بنده را عجز پدید آید و بایستها از وی بیفتد، بنده آزاد و آسوده گردد. ( اسرارالتوحید ص 241 ). || درخور حال. موافق طبع :
نداندکه گردنده چرخ بلند
نگردد به بایست روز گزند.فردوسی.گرایدون که یزدان بود یارمند
بگردد به بایست چرخ بلند.فردوسی.ستودش بسی شاه و چندی نواخت
به بایست او کارها را بساخت.اسدی.- بایست ِ وقت ؛ مقتضای وقت. ( آنندراج ). || ( فعل ) چنانکه می باید. چنانکه می شاید. ( برهان قاطع ) ( هفت قلزم ) ( آنندراج ).