لغت نامه دهخدا
چو از بلخ بامی به جیحون رسید
سپهدار لشکر فرود آورید.دقیقی.بدو گفت چندین چراماندی
خود از بلخ بامی چرا راندی.دقیقی.چو از بلخ بامی به جیحون کشید
سپاهی که هرگز چنان کس ندید.فردوسی.مرحبا ای بلخ بامی همره باد بهار
از در نوشاد رفتی یا ز باغ نوبهار.فرخی.شود عالم چنان معمور از انصاف تو کآسان
توان از بلخ بامی شد به بام مسجد اقصی.سوزنی ( از جهانگیری ).شد آواز نشاط و شادکامی
ز مرو شاهجان تا بلخ بامی.نظامی. || از دو شعر ذیل شاهنامه چنان برمی آید که بامی نام ناحیتی نیز بوده است :
همه کاخ پرموبد و مرزبان
ز بلخ و ز بامی و از هر کران.فردوسی.چغانی و بامی و ختلان و بلخ
شده روز برهر کسی تار و تلخ.فردوسی.و رجوع به بامیان وبلخ شود.