لغت نامه دهخدا
گرفتم رگ اوداج و فشردمش به دو چنگ
بیامد عزرائیل و نشست از بر من تنگ.حکاک مرغزی.آن شاه که گویند بجنت برد آنرا
از جود که مر خون ورا ریخت ز اوداج.سوزنی.مقراضه بندگان چه مقراض
اوداج بریده منکران را.خاقانی.- فری اوداج اربعه ؛ در اصطلاح فقه دورگی که در دو طرف گردن جاندار است و باید این چهار رگ بریده شود تا ذبح شرعی صورت گیرد.