لغت نامه دهخدا
باقصای جهان از فروغ تیغش هر روز
همی صلح سگالد دل هر جنگ سگالی.فرخی.رسد دست تو از مشرق بمغرب
ز اقصای مداین تا بمدین.منوچهری.برآمد بادی از اقصای بابل
هبوبش خاره در و باره افکن.منوچهری.خردمند مردی در اقصای شام
گرفت از جهان کنج غاری مقام.سعدی.در اقصای عالم بگشتم بسی.سعدی.رفیقانم سفر کردند هر یاری باقصائی
خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم.سعدی.- اقصی الغایات ؛ منتهای مقاصد. ( ناظم الاطباء ).
- اقصی الغایه ؛ به نهایت رسیده تر:
چو مرغی از مدینه بر پریده
باقصی الغایت اقصی رسیده.نظامی.حارث محاسبی... در مجاهد و مشاهده باقصی الغایه بود. ( تذکرة الاولیاء عطار ).
- محراب اقصی ؛ مسجد اقصی. رجوع به همین ترکیب شود :
بگردانم ز بیت اﷲ قبله
به بیت المقدس و محراب اقصی.خاقانی.آستان حضرتش را از شرف
صخره و محراب اقصی دیده ام.خاقانی.- مسجد اقصی ؛ مسجدی است که آن را بیت المقدس گویند. بناکرده داود علیه السلام در ملک شام واقع است. ( غیاث اللغات ). آن قبله یهود است. ( آنندراج ). رجوع به مسجد شود.
- مشرق اقصی ؛ خاور دور. دورترین جای از مشرق. در مقابل شرق ادنی.
- مغرب اقصی ؛ باختر دور. دورترین جای از مغرب.