لغت نامه دهخدا
شبی خفته بد بابک زودیاب
چنان دید روشن روانش بخواب.فردوسی.همه دیده کردند یکسر پرآب
از آن شاه پردانش و زودیاب.فردوسی.چو فرمان دهد خسرو زودیاب
نگیرم بدین کار کردن شتاب.فردوسی.گرچه در گیتی نیابی هیچ فضل
مرد ازو فاضل شده ست و زودیاب.ناصرخسرو.بدیده خرد زودیاب دورنظر
همی ببیند مغز اندر استخوان سخن.سوزنی.