لغت نامه دهخدا
گر به سجده آدمی بهتر شدی
دنگ هر رزاز پیغمبر شدی.( از یادداشت مؤلف ).
رزاز. [ رَ ] ( ع اِ ) رصاص و قلعی. ( ناظم الاطباء ). قلعی است. ( منتهی الارب ). رصاص. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به رصاص و قلعی شود.
رزاز. [ رَزْ زا ] ( اِخ ) لقب ابوجعفربن بختری. ( منتهی الارب ) ( تاح العروس ج 4 ص 38 ).
رزاز. [ رَزْ زا ] ( اِخ ) احمدبن محمدبن علویه رزاز جرجانی ،مکنی به ابوالعباس. وی از محمدبن غالب تمتام و ابوبکربن باغندی روایت کرد. و اسماعیل بن سوید خیاط و ابواسحاق مؤدب از او روایت دارند. ( از لباب الانساب ).
رزاز. [ رَزْ زا ] ( اِخ ) محمدبن عبیداﷲ. از حسین بن فهد موصلی و جز او حدیث شنید، وخطیب ابوبکر از او روایت دارد. ( از لباب الانساب ).