راضی کردن

لغت نامه دهخدا

راضی کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خرسند و شادمان کردن. ( ناظم الاطباء ). مسرور کردن. خشنود ساختن. || قانع کردن. وادار بقبول کردن. قبولانیدن : همگنان را راضی کردم مگر حسود را.( گلستان ).
مرا ببند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سر رشته در رضای تو بست.حافظ.|| مطمئن نمودن و خاطر جمع کردن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

خردسند و شادمان کردن . مسرور کردن .

ویکی واژه

persuadere
soddisfare
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم