لغت نامه دهخدا
یارم خبر آمد که یکی توبان کرده است
مر خفتن شب را ز دبیقی نکو وپاک.منجیک.ببردند پس نامداران شاه
دبیقی و دیبای رومی سیاه.فردوسی.یکی از آن سیاه و دیگر دبیقی های بغدادی بغایت نادر و ملکانه. ( تاریخ بیهقی ).
دبیقی و دیباش را باد برد
کنون تخت آن بارگه گشت خرد.نظامی.در هر طبقی هزار دینار زر و دبیقی و دستاری. ( قصص الانبیاء ص 116 ).
زشت باشد دبیقی و دیبا
که بود بر عروس نازیبا.سعدی.ابلهی صددبیقی و دیبا
گر بپوشد خریست عتابی.سعدی.دبیقی دق مصری و بندقی
علمهاش هر رنگ تا فستقی.نظام قاری ( دیوان البسه ص 118 ).بعضی راه مصر بریده مثل دق و دبیقی و قصب و بندقی. ( دیوان السبه ص 153 ).